سالروز شهادت امام محمد باقر ( علیه السلام ) تسليت باد

زندگینامه امام محمد باقر(ع)

نام مبارك امام پنجم محمد بود .

لقب آن حضرت باقر يا باقرالعلوم است ،بدين جهت كه : درياى دانش را شكافت و اسرار علوم را آشكارا ساخت .

القاب ديگرى مانند شاكر و صابر و هادى نيز براى آن حضرت ذكر كردهاند كه هريك بازگوينده صفتى از صفات آن امام بزرگوار بوده است .

كنيه امام ابوجعفر بود .

مادرش فاطمه دختر امام حسن مجتبى ( ع )است .

بنابراين نسبت آن حضرت از طرف مادر به سبط اكبر حضرت امام حسن ( ع )و از سوى پدر به امام حسين ( ع ) ميرسيد .

پدرش حضرت سيدالساجدين ، امام زين العابدين ، على بن الحسين ( ع ) است .

تولد حضرت باقر ( ع ) در روز جمعه سوم ماه صفر سال 57 هجرى در مدينه جانگداز كربلا همراه پدر و در كنار جدش حضرت سيدالشهداء كودكى بود كه به چهارمين بهار زندگيش نزديك ميشد .

دوران امامت امام محمد باقر ( ع ) از سال 95 هجرى كه سال درگذشت امام زين العابدين ( ع ) است آغاز شد و تا سال 114 ه . يعنى مدت 19 سال و چند ماه ادامه داشته است .

در دوره امامت امام محمد باقر ( ع ) و فرزندش امام جعفرصادق ( ع ) مسائلى مانند انقراض امويان و بر سر كار آمدن عباسيان و پيدا شدن مشاجرات سياسى و ظهور سرداران و مدعيانى مانند ابوسلمه خلال و ابومسلم خراسانى و ديگران مطرح است ، ترجمه كتابهاى فلسفى و مجادلات كلامى در اين دوره پيش ميآيد ، و عدهاى از مشايخ صوفيه و زاهدان و قلندران وابسته به دستگاه خلافت پيدا ميشوند .

قاضيها و متكلمانى به دلخواه مقامات رسمى و صاحب قدرتان پديدميآيند و فقه و قضاء و عقايد و كلام و اخلاق را - بر طبق مصالح مراكز قدرت خلافت شرح و تفسير مينمايد ، و تعليمات قرآنى - به ويژه مسأ له امامت و ولايت را ، كه پس از واقعه عاشورا و حماسه كربلا ، افكار بسيارى از حق طلبان را به حقانيت آل على ( ع ) متوجه كرده بود ، و پرده از چهره زشت ستمكاران اموى ودين به دنيا فروشان برگرفته بود ، به انحراف ميكشاندند و احاديث نبوى را دربوته فراموشى قرار ميدادند .

برخى نيز احاديثى به نفع دستگاه حاكم جعل كرده ويا مشغول جعل بودند و يا آنها را به سود ستمكاران غاصب خلافت دگرگون مينمودند .

اينها عواملى بود بسيار خطرناك كه بايد حافظان و نگهبانان دين در برابر آنهابايستند .

بدين جهت امام محمد باقر ( ع ) و پس از وى امام جعفر صادق ( ع )از موقعيت مساعد روزگار سياسى ، براى نشر تعليمات اصيل اسلامى و معارف حقه بهره جستند ، و دانشگاه تشيع و علوم اسلامى را پايهريزى نمودند .

زيرا اين امامان بزرگوار و بعد شاگردانشان وارثان و نگهبانان حقيقى تعليمات پيامبر( ص ) و ناموس و قانون عدالت بودند ، و ميبايست به تربيت شاگردانى عالم و عامل و يارانى شايسته و فداكار دست يازند ، و فقه آل محمد ( ص ) را جمع و تدوين و تدريس كنند .

به همين جهت محضر امام باقر ( ع ) مركز علماء ودانشمندان و راويان حديث و خطيبان و شاعران بنام بود .

در مكتب تربيتى امام باقر ( ع ) علم و فضيلت به مردم آموخته ميشد .

ابوجعفر امام محمد باقر ( ع )متولى صدقات حضرت رسول ( ص ) و اميرالمؤمنين ( ع ) و پدر و جد خود بود واين صدقات را بر بنى هاشم و مساكين و نيازمندان تقسيم ميكرد ، و اداره آنهارا از جهت مالى به عهده داشت .

امام باقر ( ع ) داراى خصال ستوده و مؤدب به آداب اسلامى بود .

سيرت و صورتش ستوده بود .

پيوسته لباس تميز و نوميپوشيد .

در كمال وقار و شكوه حركت ميفرمود .

از آن حضرت ميپرسيدند : جدت لباس كهنه و كم ارزش ميپوشيد ، تو چرا لباس فاخر بر تن ميكنى ؟ پاسخ ميداد : مقتضاى تقواى جدم و فرماندارى آن روز ، كه محرومان و فقرا و تهيدستان زياد بودند ، چنان بود .

من اگر آن لباس بپوشم در اين انقلاب افكار ، نميتوانم تعظيم شعائر دين كنم .

امام پنجم ( ع ) بسيار گشاده رو و با مؤمنان و دوستان خويش برخورد بود .

با همه اصحاب مصافحه ميكرد و ديگران را نيز بدين كار تشويق ميفرمود .

در ضمن سخنانش مي فرمود : مصافحه كردن كدورتهاى درونى را از بين ميبرد و گناهان دوطرف - همچون برگ درختان در فصل خزان - ميريزد .

امام باقر ( ع ) در صدقات و بخشش و آداب اسلامى مانند دستگيرى از نيازمندان و تشييع جنازه مؤمنين وعيادت از بيماران و رعايت ادب و آداب و سنن دينى ، كمال مواظبت را داشت .

ميخواست سنتهاى جدش رسول الله ( ص ) را عملا در بين مردم زنده كند و مكارم اخلاقى را به مردم تعليم نمايد .

در روزهاى گرم براى رسيدگى به مزارع و نخلستانها بيرون ميرفت ، و باكارگران و كشاورزان بيل ميزد و زمين را براى كشت آماده ميساخت .

آنچه ازمحصول كشاورزى - كه با عرق جبين و كد يمين - به دست ميآورد در راه خدا انفاق ميفرمود .

بامداد كه براى اداى نماز به مسجد جدش رسول الله ( ص ) ميرفت ، پس از گزاردن فريضه ، مردم گرداگردش جمع ميشدند و از انوار دانش و فضيلت اوبهرهمند ميگشتند .

مدت بيست سال معاويه در شام و كارگزارانش در مرزهاى ديگر اسلامى درواژگون جلوه دادن حقايق اسلامى - با زور و زر و تزوير و اجير كردن عالمان خودفروخته - كوشش بسيار كردند .

ناچار حضرت سجاد ( ع ) و فرزند ارجمندش امام محمد باقر ( ع ) پس از واقعه جانگداز كربلا و ستمهاى بيسابقه آل ابوسفيان ، كه مردم به حقانيت اهل بيت عصمت ( ع ) توجه كردند ، در اصلاح عقايد مردم به ويژه در مسأ له امامت و رهبرى ، كه تنها شايسته امام معصوم است ، سعى بليغ كردندو معارف حقه اسلامى را - در جهات مختلف - به مردم تعليم دادند ; تا كار نشر فقه و احكام اسلام به جايى رسيد كه فرزند گرامى آن امام ، حضرت امام جعفر صادق ( ع ) دانشگاهى با چهار هزار شاگرد پايهگذارى نمود ، و احاديث و تعليمات اسلامى را در اكناف و اطراف جهان آن روز اسلام انتشار داد .

امام سجاد ( ع )با زبان دعا و مناجات و يادآورى از مظالم اموى و امر به معروف و نهى از منكرو امام باقر ( ع ) با تشكيل حلقههاى درس ، زمينه اين امر مهم را فراهم نمود ومسائل لازم دينى را براى مردم روشن فرمود .

رسول اكرم اسلام ( ص ) در پرتو چشم واقع بين و با روشن بينى وحى الهى وظايفى را كه فرزندان و اهل بيت گرامياش در آينده انجام خواهند داد و نقشى را كه در شناخت و شناساندن معارف حقه به عهده خواهند داشت ، ضمن احاديثى كه از آن حضرت روايت شده ، تعيين فرموده است .

چنان كه در اين حديث آمده است : روزى جابر بن عبدالله انصارى كه در آخر عمر دو چشم جهان بينش تاريك شده بود به محضر حضرت سجاد ( ع ) شرفياب شد .

صداى كودكى را شنيد ، پرسيد كيستى ؟ گفت من محمد بن على بن الحسينم ، جابر گفت : نزديك بيا ، سپس دست او راگرفت و بوسيد و عرض كرد : روزى خدمت جدت رسول خدا ( ص ) بودم .

فرمود : شايد زنده بمانى و محمدبن على بن الحسين كه يكى از اولاد من است ملاقات كنى .سلام من را به او برسان و بگو : خدا به تو نور حكمت دهد .علم و دين را نشر بده .

امام پنجم هم به امر جدش قيام كرد و در تمام مدت عمر به نشر علم و معارف دينى و تعليم حقايق قرآنى و احاديث نبوى ( ص ) پرداخت .

اين جابر بن عبدالله انصارى همان كسى است كه در نخستين سال بعد از شهادت حضرت امام حسين ( ع ) به همراهى عطيه كه مانند جابر از بزرگان و عالمان باتقوا و از مفسران بود ، در اربعين حسينى به كربلا آمد و غسل كرد ، و در حالى كه عطيه دستش را گرفته بود در كنار قبر مطهر حضرت سيدالشهداء آمد و زيارت آن سرور شهيدان را انجام داد .

بارى ، امام باقر عليه السلام منبع انوار حكمت و معدن احكام الهى بود .

نام نامى آن حضرت با دهها و صدها حديث و روايت وكلمات قصار و اندرزهايى همراه است ، كه به ويژه در 19 سال امامت براى ارشاد مستعدان و دانش اندوزان و شاگردان شايسته خود بيان فرموده است .

بنا به رواياتى كه نقل شده است ، در هيچ مكتب و محضرى دانشمندان خاضعتر و خاشعتر ازمحضر محمد بن على ( ع ) نبودهاند .

در زمان اميرالمؤمنين على ( ع ) گوئيا ، مقام علم و ارزش دانش هنوز -چنان كه بايد - بر مردم روشن نبود ، گويا مسلمانان هنوز قدم از تنگناى حيات مادى بيرون ننهاده و از زلال دانش علوى جامى ننوشيده بودند ، و در كنار درياى بيكران وجود على ( ع ) تشنه لب بودند و جز عدهاى معدود قدر چونان گوهرى رانميدانستند .

بي جهت نبود كه مولاى متقيان بارها ميفرمود : سلونى قبل از تفقدونى پيش از آنكه من را از دست بدهيد از من بپرسيد .

و بارها ميگفت : من به راههاى آسمان از راههاى زمين آشناترم .

ولى كو آن گوهرشناسى كه قدر گوهر وجودعلى را بداند ؟ اما به تدريج ، به ويژه در زمان امام محمد باقر ( ع ) مردم كم كم لذت علوم اهل بيت و معارف اسلامى را درك ميكردند ، و مانند تشنه لبى كه سالها از لذات آب گوارا محروم مانده و يا قدر آن را ندانسته باشد ، زلال گواراى دانش امام باقر ( ع ) را دريافتند و تسليم مقام علمى امام ( ع ) شدند ، و به قول يكى از مورخان : مسلمانان در اين هنگام از ميدان جنگ و لشكر كشى متوجه فتح دروازههاى علم و فرهنگ شدند .

امام باقر ( ع ) نيز چون زمينه قيام بالسيف ( قيام مسلحانه ) در آن زمان - به علت خفقان فراوان و كمبودحماسه آفرينان - فراهم نبود ، از اين رو ، نشر معارف اسلام و فعاليت علمى راو هم مبارزه عقيدتى و معنوى با سازمان حكومت اموى را ، از اين طريق مناسبترميديد ، و چون حقوق اسلام هنوز يك دوره كامل و مفصل تدريس نشده بود ، به فعاليتهاى ثمر بخش علمى در اين زمينه پرداخت .

اما بدين خاطر كه نفس شخصيت امام و سير تعليمات او - در ابعاد و مرزهاى مختلف - بر ضرر حكومت بود ، مورد اذيت و ايذاء دستگاه قرار ميگرفت .

در عين حال امام هيچگاه از اهميت تكليفى شورش ( عليه دستگاه ) غافل نبود ، و از راه ديگرى نيز آن را دامن ميزد : و آن راه ، تجليل و تأ ييد برادر شورشياش زيد بن على بن الحسين بود .

رواياتى در دست است كه وضع امام محمد باقر ( ع ) كه خود - در روزگارش - مرزبان بزرگ فكرى و فرهنگى بوده و نقش مهمى در نشر اخلاق و فلسفه اصيل اسلامى و جهان بينى خاص قرآن ، و تنظيم مبانى فقهى و تربيت شاگردانى مانند امام شافعى و تدوين مكتب داشته ، موضع انقلابى برادرش زيد را نيز تأ ييدميكرده است چنانكه نقل شده امام محمد باقر ( ع ) ميفرمود : خداوندا پشت من را به زيد محكم كن .

و نيز نقل شده است كه روزى زيد بر امام باقر ( ع ) وارد شد ، چون امام ( ع ) زيد بن على را ديد ، اين آيه را تلاوت كرد : يا ايها الذين آمنوا كونوا قوامين بالقسط شهداء لله .

يعنى : اى مؤمنان ، بر پاى دارندگان عدالت باشيد و گواهان ، خداى را .

آنگاه فرمود : انت و الله يا زيد من اهل ذلك ، اى زيد ، به خدا سوگندتو نمونه عمل به اين آيهاى .

ميدانيم كه زيد برادر امام محمد باقر ( ع ) كه تحت تأ ثير تعليمات ائمه ( ع ) براى اقامه عدل و دين قيام كرد .

سرانجام عليه هشام به عبدالملك اموى ،در سال ( 120 يا 122 ) زمان امامت امام جعفر صادق ( ع ) خروج كرد و دستگاه جبار ، ناجوانمردانه او را به قتل رساند .

بدن مقدس زيد را سالها بر دار كردند و سپس سوزانيدند .

و چنانكه تاريخ مينويسد : گرچه نهضت زيد نيز به نتيجهاى نينجاميد و قيامهاى ديگرى نيز كه در اين دوره به وجود آمد ، از جهت ظاهرى به نتايجى نرسيد ، ولى اين قيامها و اقدامها در تاريخ تشيع موجب تحرك و بيدارى و بروز فرهنگ شهادت عليه دستگاه جور به شمار آمده و خون پاك شيعه را درجوشش و غليان نگهداشته و خط شهادت را تا زمان ما در تاريخ شيعه ادامه داده است .

امام باقر ( ع ) و امام صادق ( ع ) گرچه به ظاهر به اين قيامها دست نيازيدند ، كه زمينه را مساعد نميديدند ، ولى در هر فرصت و موقعيت به تصحيح نظر جامعه درباره حكومت و تعليم و نشر اصول اسلام و روشن كردن افكار ، كه نوعى ديگر از مبارزه است ، دست زدند .

چه در اين دوره ، حكومت اموى رو به زوال بود و فتنه عباسيان دامنگير آنان شده بود ، از اين رو بهترين فرصت براى نشرافكار زنده و تربيت شاگردان و آزادگان و ترسيم خط درست حكومت ، پيش آمده بود و در حقيقت مبارزه سياسى به شكل پايهريزى و تدوين اصول مكتب - كه امرى بسيار ضرورى بود - پيش آمد .

اما چنان كه اشاره شد ، دستگاه خلافت آنجا كه پاى مصالح حكومتى پيش ميآمدو احساس ميكردند امام ( ع ) نقاب از چهره ظالمانه دستگاه برميگيرد و خط صحيح را در شناخت امام معصوم ( ع ) و امامت كه دنباله خط رسالت و بالاخره حكومت الله است تعليم ميدهد ، تكان ميخوردند و دست به ايذاء و آزار وشكنجه امام ( ع ) ميزدند و گاه به زجر و حبس و تبعيد ... براى شناخت اين امر ، به بيان اين واقعه كه در تاريخ ياد شده است ميپردازيم : در يكى از سالها كه هشام بن عبدالملك ، خليفه اموى ، به حج ميآيد ، جعفر بن محمد ، امام صادق ، در خدمت پدر خود ، امام محمد باقر ، نيز به حج ميرفتند .

روزى در مكه ، حضرت صادق ، در مجمع عمومى سخنرانى ميكند و در آن سخنرانى تأ كيد بر سر مسأ له پيشوايى و امامت و اينكه پيشوايان بر حق و خليفههاى خدا در زمين ايشانند نه ديگران ، و اينكه سعادت اجتماعى و رستگارى در پيروى از ايشان است و بيعت با ايشان و ... نه ديگران .

اين سخنان كه در بحبوحه قدرت هشام گفته ميشود ، آن هم در مكه در موسم حج ، طنينى بزرگ مييابد و به گوش هشام ميرسد .

هشام در مكه جرأ ت نميكند و به مصلحت خود نميبيند كه متعرض آنان شود .

اما چون به دمشق ميرسد ، مأ مور به مدينه ميفرستد و از فرماندارمدينه ميخواهد كه امام باقر ( ع ) و فرزندش را به دمشق روانه كرد ، و چنين ميشود .

حضرت صادق ( ع ) ميفرمايد : چون وارد دمشق شديم ، روز چهارم ما را به مجلس خود طلبيد .

هنگامى كه به مجلس او درآمديم ، هشام بر تخت پادشاهى خويش نشسته و لشكر و سپاهيان خود را در سلاح كامل غرق ساخته بود ، و در دو صف دربرابر خود نگاه داشته بود .

نيز دستور داده بود تا آماج خانهاى (جاهايى كه درآن نشانه براى تيراندازى ميگذارند) در برابر او نصب كرده بودند ، و بزرگان اطرافيان او مشغول مسابقه تيراندازى بودند .

هنگامى كه وارد حياط قصر او شديم ، پدرم در پيش ميرفت و من از عقب او ميرفتم ، چون نزديك رسيديم ، به پدرم گفته : شما هم همراه اينان تير بيندازيد پدرم گفت : من پير شدهام .

اكنون اين كار از من ساخته نيست اگر من را معاف دارى بهتر است .

هشام قسم ياد كرد : به حق خداوندى كه ما را به دين خود و پيغمبر خود گرامى داشت ، تورا معاف نميدارم .

آنگاه به يكى از بزرگان بنى اميه امر كرد كه تير و كمان خود را به او ( يعنى امام باقر - ع - ) بده تا او نيز در مسابقه شركت كند .

پدرم كمان را از آن مرد بگرفت و يك تير نير بگرفت و در زه گذاشت و به قوت بكشيد و بر ميان نشانه زد .

سپس تير ديگر بگرفت و بر فاق تير اول زد ... تاآنكه نه تير پياپى افكند .

هشام از ديدن اين چگونگى خشمگين گشت و گفت : نيك تير انداختى اى ابوجعفر ، تو ماهرترين عرب و عجمى در تيراندازى .

چراميگفتى من بر اين كار قادر نيستم ؟ ...

بگو : اين تيراندازى را چه كسى به توياد داده است .

پدرم فرمود : ميدانى كه در ميان اهل مدينه ، اين فن شايع است .

من در جوانى چندى تمرين اين كار كردهام .

سپس امام صادق ( ع ) اشاره ميفرمايد كه : هشام از مجموع ماجرا غضبناك گشت و عازم قتل پدرم شد .

در همان محفل هشام بر سر مقام رهبرى و خلافت اسلامى با امام باقر ( ع ) سخن ميگويد .

امام باقر درباره رهبرى رهبران بر حق و چگونگى اداره اجتماع اسلامى و اينكه رهبر يك اجتماع اسلامى بايد چگونه باشد ، سخن ميگويد .

اينها همه هشام را - كه فاقد آن صفات بوده است و غاصب آن مقام -بيش از پيش ناراحت ميكند .

بعضى نوشتهاند كه : امام باقر را در دمشق به زندان افكند .

و چون به او خبر ميدهند كه زندانيان دمشق مريد و معتقد به امام ( ع ) شدهاند ، امام را رها ميكند و به شتاب روانه مدينه مينمايد .

و پيكى سريع ، پيش از حركت امام از دمشق ، ميفرستد تا در آباديها و شهرهاى سر راه همه جا عليه آنان ( امام باقر و امام صادق ع ) تبليغ كنند تا بدين گونه ،مردم با آنان تماس نگيرند و تحت تأ ثير گفتار و رفتارشان واقع نشوند .

با اين وصف امام ( ع ) در اين سفر ، از تماس با مردم - حتى مسيحيان - و روشن كردن آنان غفلت نميورزد .

جالب توجه و قابل دقت و يادگيرى است كه امام محمد باقر ( ع ) وصيت ميكند به فرزندش امام جعفر صادق ( ع ) كه مقدارى از مال او را وقف كند ، تاپس از مرگش ، تا ده سال در ايام حج و در منى محل اجتماع حاجيها براى سنگ انداختن به شيطان ( رمى جمرات ) و قربانى كردن براى او محفل عزا اقامه كنند .

توجه به موضوع و تعيين مكان ، اهميت بسيار دارد .

به گفته صاحب الغدير - زنده ياد علامه امينى - اين وصيت براى آن است كه اجتماع بزرگ اسلامى ، در آن مكان مقدس با پيشواى حق و رهبر دين آشنا شود و راه ارشاد در پيش گيرد ، واز ديگران ببرد و به اين پيشوايان بپيوندد ، و اين نهايت حرص بر هدايت مردم است و نجات دادن آنها از چنگال ستم و گمراهى .

شهادت امام باقر (ع)

حضرت امام محمد باقر ( ع ) 19 سال و ده ماه پس از شهادت پدر بزرگوارش حضرت امام زين العابدين ( ع ) زندگى كرد و در تمام اين مدت به انجام دادن وظايف خطير امامت، نشر و تبليغ فرهنگ اسلامى ، تعليم شاگردان ، رهبرى اصحاب و مردم ، اجرا كردن سنتهاى جد بزرگوارش در ميان خلق ، متوجه كردن دستگاه غاصب حكومت به خط صحيح رهبرى و راه نمودن به مردم در جهت شناخت رهبر واقعى و امام معصوم، كه تنها خليفه راستين خدا و رسول ( ص ) در زمين است ، پرداخت و لحظهاى از اين وظيفه غفلت نفرمود .

سرانجام در هفتم ذيحجه سال 114 هجرى در سن 57 سالگى در مدينه به وسيله هشام مسموم شد و چشم از جهان فروبست .

پيكر مقدسش را در قبرستان بقيع - كنارپدر بزرگوارش - به خاك سپردند .

زنان و فرزندان

فرزندان آن حضرت را هفت نفر نوشتهاند : ابوعبدالله جعفر بن محمد الصادق ( ع ) و عبدالله كه مادرشان ام فروه دختر قاسم بن محمد بن ابى بكر بود .

ابراهيم و عبيدالله كه از ام حكيم بودند و هر دو در زمان حيات پدر بزرگوارشان وفات كردند .

على و زينب و ام سلمه كه از ام ولد بودند .

چند حکایت از مولایمان باقرالعلوم(ع

كثيرالذكر

1-ابن قداح از امام صادق (ع) نقل مى‏ كند كه فرمود: پدرم (امام باقر) كثيرالذكر بود، خدا را بسيار ياد مى‏ كرد، من در خدمت او راه مى‏ رفتم مى ‏ديدم كه خدا را ذكر مى ‏كند. با او به طعام خوردن مى‏نشستم، مى‏ديدم كه زبانش به ذكر خدا گوياست . 

2-با مردم سخن مى‏گفت و اين كار او را از ذكر خدا مشغول نمى‏كرد.

من مرتب مى‏ديدم كه زبانش به سقف دهانش چسبيده و مى‏گويد :   لااله‏الاالله او در خانه ، ما راجمع مى‏كرد و مى‏فرمود تا طلوع خورشيد خدا را ذكر كنيم، هر كه قراءت قرآن مى‏توانست امر به قراءت قرآن مى‏كرد و هر كه ت امر به نمى‏توانست امر به ذكر خدا مى‏فرمود.1

 

بخاطر باطل، دست از حق نكشيد

زرارة بن اعين گويد: ابو جعفر امام باقر (ع) در تشييع جنازه‏اى از قريش حاضر شدند، من نيز در خدمتش بودم، عطاء بن ابى رباح از جمله حاضران بود، زنى در پشت جنازه ضجه مى‏كشيد و ناله مى‏كرد، عطاء به آن زن گفت: ساكت شو و صدايت بلند نشود وگرنه من بر مى‏گردم، زن ساكت نشده، عطا برگشت. من به امام باقر (ع) گفتم: عطاء برگشت. فرمود: چرا؟

گفتم: زن ساكت نشد او نيز برگشت. حضرت فرمود: به تشييع جنازه ادامه بده، ما اگر باطلى را با حق ديديم و بخاطر باطل، دست از حق بركشيديم حق مسلمان را ادا نكرده‏ايم .

 

چون نماز ميت خوانده شد، ولىّ ميت به امام عرض كرد: برگرديد خدا شما را رحمت كند، كه آمدن، شمارا ناراحت مى‏كند، امام برگشت، من به او گفتم: صاحب جنازه اجازه دادند برگرديد، من هم با شما كار خصوصى دارم، فرمود: به راهت ادامه‏بده ما با اجازه او نيامده‏ايم تا با اجازه او برگرديم. بلكه از اين عمل خواسته‏ايم به اجر و فضل خدا برسيم، انسان هر قدر پشت سر جنازه باشد همان قدر اجر مى‏برد. 2

عطاء بن ابى رباح از آخوندهاى دربارى بود كه بنى اميه بسيار تعظيمش مى‏كردند، حتى در ميان مردم جار مى‏زدند: كسى جز عطاء حق فتوا دادن ندارد اگر او نباشد عبدالله بن ابى نجيح فتوا خواهد داد، عطاء يك چشم، پهن بينى، و بسيار سياه رنگ بود چنانكه ابن جوزى در تاريخش گفته است (مرآت العقول) يعنى ظاهرش مثل باطنش چركين و تنفر آور بود. اين گونه ناكسان بودند كه خانه‏هاى وحى را به صورت خرابه‏ها در آورده و مردم را از سعادت باز داشتند و با روسياهى خداى خويش را ملاقات كردند.

اين مطلب نيز قابل دقت است كه منصور خليفه ستمگر عباسى مالك بن انس را در مكه ملاقات كرد، و از او در بسيارى از مسائل سؤالهاى و از فشارى كه عامل مدينه به او وارد آورده بود، اعتذار نمود و گفت: كتابى بنويس كه مردم را وادار به عمل به آن كنم، تا نظام واحد شريعتى بوجود آيد و همه بر يك مفتى گرد آيند، ولى بشرط آن كه از على بن ابى طالب در آن كتاب چيزى نقل نكنى، مالك به شرط او عمل كرد و در «موطّأ» چيزى از على (ع) نقل نكرد. (الامام الصادق و المذاهب الاربعه: ج 2 ص  555 

در اين كتاب كه شامل هزار و هفتصد و بيست حديث است، از عبدالله بن عمر صد و پنج حديث، از ابن شهاب زهرى صد و پانزده حديث، از ابوهريره پنجاه حديث، از عايشه چهل و هشت حديث و از على بن ابى طالب (ع) تنها پانزده حديث نقل شده و از حضرت فاطمه و حسنين عليهم السلام حتى يك حديث هم نقل نشده است 

 

 تسليم

 گروهى به محضر امام باقر (ع) مشرف شدند، ديدند امام بچه‏اى دارد مريض است و حضرت در مرض او بسيار ناراحت و بى آرام است. آنها پيش خود گفتند: خدا نكند كه اين كودك بميرد و گرنه به خود امام احتمال خطر مى‏رود. در اين ميان شيون زنان بلند شد، معلوم شد كه كودك از دنيا رفت، بعد از اندكى امام (ع) به نزد آنها آمد ولى خوشحال و قيافه‏اش باز بود.

 

گفتند: خدا ما را فداى تو كند، شما در حالى بوديد كه ما فكر مى‏كرديم اگر اتفاقى بيافتد شما به وضعى درآييد كه موجب غصه ما باشد!! ولى مى‏بينيم كه قضيه بعكس شد؟

 

امام صلوات الله عليه فرمود: ما دوست مى‏داريم كه محبوب و عزيز ما در عافيت باشد، و چون قضاى خدا بيايد تسلم آن كار مى‏شويم كه خدا دوست داشته است: «فقال لهم: انا نحب ان نعافى فيمن نحب فاذا جاء امرالله سلمناالله فيمايحب»3

 خدايا مرا مورد غضب قرار مده 

غلام امام باقر (ع) كه افلح نام داشت مى‏گويد: با آن حضرت به زيارت حج رفتم، امام چون وارد مسجدالحرام شد، به كعبه نگاه كرد و با صداى بلند گريست، گفتم: پدر و مادرم فداى تو باد، مردم تماشا مى‏كنند بهتر است صدايتان آهسته باشد. فرمود: و يحك يا اقلح! چرا گريه نكنم شايد خداوند با نظر رحمت به من نگاه كند كه فرداى قيامت پيش او به رستگارى برسم.

 

آنگاه بيت راطواف كرد، و آمد در نزد مقام ابراهيم نماز خواند وچون از سجده سر برداشت ديدم جاى سجده‏اش از كثرت اشك خيس شده است. آنحضرت چون مى‏خنديد مى‏گفت: خدايا مرا مورد غضب قرار مده «اللهم لاتمقتنى» 4.

 محبت اهل بيت (ع) 

5- ابوحمزه گويد: سعد بن عبدالله كه از اولاد عبدالعزيز بن مروان بود و امام او را سعد الخير مى‏ناميد محضر امام باقر (ع) آمد، و مانند زنان رقيق القلب اشك مى‏ريخت. 

امام فرمود: يا سعد! چرا گريه مى‏كنى؟! عرض كرد چرا گريه نكنم حال آنكه از خانواده بنى اميه هستم و خدا آنها را در قرآن شجره ملعونه ناميده است .

امام فرمود: تو از آنها نيستى، تو اموى هستى از ما اهل بيت. آيا نشنيده‏اى قول خدا را كه از ابراهيم (ع) نقل مى‏كند، فرمود: «فمن تَبعنى فانه منّى» ابراهيم: 5.39

 محبت اهل بيت (ع) 

بريدبن معاويه عجلى گويد: محضر ابى جعفر (ع) بودم، مردى كه از خراسان آمده بود داخل منزل آن حضرت گرديد، او پاهاى خود را نشان داد كه در اثر پياده رفتن چاك چاك شده بود، گفت: من از خراسان آمدم به خدا قسم مرا از خراسان و از راه دور به اينجا نياورده مگر محبت شما اهل بيت. امام (ع) فرمود: «والله لو اَحبّنا حجر حشره الله معنا و هل الدّين الاالحّب» 6.

به خدا قسم اگر سنگى هم ما را دوست بدارد، خدا آنرا با ما محشور خواهد فرمود، آيا دين جز محبت چيز ديگرى است؟ يعنى دين در محبت خلاصه مى‏شود.

 ياران مهدٍى

محمد بن ابراهيم نعمانى در كتاب غيبت ص 273 از ابوخالد كابلى نقل كرده كه امام باقر (ع) فرمود: گويا مى‏بينم قومى را كه درمشرق قيام كرده حق را مى‏طلبند ولى حق را به آنها نمى‏دهند، باز مى‏طلبند، باز حق را به آنها نمى‏دهند، چون چنين ديدند، شمشيرهاى خويش برشانه خود گذاشته قيام مسلحانه مى‏كنند، در اين زمان حق را به آنها مى‏دهند ولى آنها قبول نمى‏كنند و گويند: بايد خود قيام به حق كرده و حكومت تشكيل بدهيم و چون حكومت را تشكيل دادند آن را تحويل نمى‏دهند مگر به صاحبتان (امام زمان (ع)) كشتگان آنها شهيداند، بدانيد اگر من آن زمان را درك مى‏كردم خودم را در اختيار صاحب آن كار مى‏گذاشتم نگارنده گويد: چون اين حديث با انقلاب اسلامى ايران بسيار تطبيق مى‏شود لذا عين حديث را مى‏آوريم.

 

عن ابى خالد الكابلى عن ابى جعفر (ع) انه قال: كانى بقوم قد خرجوا بالمشرق يطلبون الحق فلا يعطونه ثم يطلبونه فلا يعطونه، فاذا راوا ذلك و ضعوا سيوفهم على عواتقهم فيعطون ماسالوه فلا يقبلونه حتى يقوموا ولا يدفعونها الا الى صاحبكم، قتلاهم شهداء، اما انى لو ادركت ذلك لاستبقيت نفسى لصاحب هذا الامر.

 امام باقر (ع) وابن منكدر 

عبدالرحمان بن حجاج گويد: امام صادق (ع) فرمود: محمد بن منكدر مى‏گفت: فكر نمى‏كردم كه على بن الحسين (امام سجاد) جانشينى بگذارد كه در فضيلت مثل خودش باشد تا محمد بن على (امام باقر) را ديدم، خواستم او را موعظه كنم، او مرا موعظه كرد.

يارانش گفتند: جريان را از چه قرار بود؟ گفت: در وقتى كه هوا گرم بود به بعضى از نواحى مدينه رفته بودم، محمد بن على (ع) را ديدم، مردى تنومند بود، به دو نفر غلام سياه... تكيه كرده بود، پيش خود گفتم: اين مرد بزرگى است از بزرگان قريش در اين ساعت در اين حال در طلب دنيا!! اى نفس! گواه باش كه او را موعظه خواهم كرد.

پيش رفتم و سلام كردم، جواب سلام را داد در حالى كه از خستگى بسختى نفس مى‏كشيد و عرق مى‏ريخت، گفتم:

أَصلحكَ اللّه تو بزرگى از برزگان قريش هستى. در اين هواى گرم در اين حالت عرق ريزان، در طلب دنيا!! اگر اكنون مرگ شما را دريابد در چه حالى خواهيد بود؟!

امام به شنيدن اين سخن، غلامان را رها كرد و به ديوار تكيه داد و فرمود: به خدا قسم اگر در اين حال اجلم فرا رسد، در طاعتى از طاعات خدا مرگم رسيده است خودم را از محتاج بودن به تو و امثال تو حفظ مى‏كنم. من در صورتى از مرگ مى‏ترسيدم كه در معصيتى از معاصى خدا، اجل مرا دريابد.

گفتم: خدايت رحمت كند، خواستم تو را موعظه كنم ولى شما مرا موعظه فرموديد.7

نگارنده گويد: ظاهراً ابن منكدر از متصوفه عامه است از كسانى كه راه خدا را بى راهنما رفتند و اهل بيت صلوات الله عليهم را كه يكى از ثقلين بودند، كنار گذاشتند، خداوند و كه خلق الله را از جاده مستقيم و از صراط اللّه منحرف نمودند، تا به اغراض فاسد خود برسند. بهر حال امام (ع) او را روشن فرمود كه بندگى خدا در تارك دنيا بودن نيست. سلام رسول خدا (ص) به باقر العلوم (ع)

ابان بن عثمان گويد: امام صادق (ع) به من فرمود: رسول خدا (ص) روزى به جابربن عبدالله انصارى فرمود: تو آنقدر زنده مى‏مانى تا فرزند من محمد بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب را كه در تورات ملقب به باقر است زيارت كنى و چون او را ديدى سلام مرا به او برسان.

سالها گذشت، روزى جابر به خانه على بن الحسين (امام سجاد) داخل شد، محمد بن على (امام باقر) را كه جوانى بود در آنجا ديد، گفت: جوان پيش بيا، او پيش آمد ،گفت: راه برو، او راه رفت، جابر گفت: عجبا به خداى كعبه قسم شمايل اين جوان شمايل رسول خداست، آنگاه به على بن الحسين (ع) گفت :

اين جوان كيست؟ فرمود: اين پسر من و ولى امر بعد از من، محمد باقر است. جابر با شنيدن اين سخن برخاست و بر پاى آن حضرت افتاد و مى‏بوسيد و مى‏گفت: جانم به فدايت يابن رسول الله! سلام پدرت را قبول كن، رسول الله بر تو سلام مى‏فرستد... چشمان ابى جعفر (ع) پر از اشك شد، بعد فرمود: «يا جابر! على‏ أَبى رسول اللّه السّلام مادامتِ السموات و الارض» و سلام بر تو يا جابر! در مقابل ابلاغ سلام آن حضرت .8

امام باقر (ع) و قتاده بن دعامه

ثقه جليل ابوحمزه ثمالى گويد: در مسجد رسول خدا (ص) نشسته بودم، مردى آمد سلام كرد و گفت: بنده خدا تو كيستى؟ گفتم: مردى از اهل كوفه هستم، بعد گفتم: چكار دارى؟ گفت: ابوجعفر محمد بن على (امام باقر (ع)) را مى‏شناسى؟ گفتم: آرى با او چه كار دارى؟ گفت: چهل مسأله آماده كرده‏ام، مى‏خواهم از او بپرسم، هر جوابى كه حق باشد قبول خواهم كرد و هر چه باطل باشد ترك خواهم نمود.

گفتم: آيا معيار حق و باطل را مى‏دانى؟! گفت: آرى. گفتم: پس به محمد بن على چه حاجتى دارى؟ گفت: شما اهل كوفه مردمى هستيد كه نمى‏شود با شما مباحثه كرد، وقتى كه اباجعفر (ع) را ديدى مرا مطلع كن.

گفتگوى من با او تمام نشده بود كه امام باقر (ع) تشريف آورد، گروهى از اهل خراسان و ديگران با او بودند كه از احكام حج سؤالاتى مى‏كردند. امام رفت و در صدر مجلس نشست، آن مرد نيز در كنار امام نشست. من هم در جايى نشستم كه سخن امام با آن مرد را بشنوم.

امام صلوات الله عليه احتياج حاضران را بر طرف كرد، آنها رفتند، آنگاه به آن مرد فرمود: تو كيستى؟ گفت: من قتادة بن دعامه از اهل بصره هستم. فرمود: تو فقيه اهل بصره هستى؟ عرض كرد: آرى.

امام فرمود: واى بر تو قتاده! خداى جل و عز گروهى از خلق را آفريد، و آنها را براى ديگران حجت و سرپرست كرد، آنها در زمين خدا اوتادند، اقامه كننده امر خدا و منتخبين علم خدايند، پيش از آفريدن خلق آنها را برگزيده و سايه‏هايى از يمين عرش خويش قرار داده است .

قتاده مقدار زيادى ساكت ماند، بعد گفت: اصلحك الله به خدا قسم، من روبروى فقها و ابن عباس نشسته‏ام ولى هيچ وقت قلبم آن مقدار مضطرب نشده كه اكنون مضطرب است. امام فرمود: و يحك! مى‏دانى الان در كجا هستى؟ تو الان روبروى «بيوت اذن الله ان ترفع و يذكرفيها اسمه...» نشسته‏اى، تو آنجايى و ما آنهاييم.

قتاده گفت: به خدا قسم راست فرمودى، خدا مرا فداى تو گرداند، به خدا آنها خانه‏هاى گلى و سنگى نيستند. بعد گفت: مرا از احكام پنير خبر بدهيد. امام تبسم كرد و فرمود سوال تو به اينجا كشيد؟!! گفت: همه را فراموش كردم. امام فرمود: خوردن آن مانعى ندارد و پاك است .

گفت: گاهى پنير مايه آن را از ميته مى‏گيرند. امام فرمود: باز مانعى ندارد، مايه (انفحه) رگها و خون و استخوان ندارد.9 فقط از ميان علف جويده شده و خون خارج مى‏شود، انفحه مانند مرغ مرده است كه از شكم او تخم مرغى خارج مى‏شود، آيا آن تخم مرغ را مى‏خورى؟

قتاده گفت: نه و اجازه نمى‏دهم كسى بخورد. امام فرمود: چرا؟ گفت: چون از ميته خارج شده است، امام فرمود: اگر آن تخم را زير مرغى قرار دادى و از آن جوجه‏اى به وجود آمد، از آن جوجه مى‏خورى؟ گفت: آرى فرمود كدام علت تخم را حرام و جوجه را حلال كرده است ؟

بعد فرمود: انفحه مانند تخم‏مرغ در شكم مرغ مرده است. پنير را از بازارهاى مسلمانان از دست نمازگزاران بخر و سؤال نكن كه چطور تهيه كرده‏اند. مگر آن كه كسى از نجاست آن به تو خبر دهد. (كافى: ج 6 ص 256 كتاب الاطعمه)

 امام باقر (ع) و خوارج‏

نافع بن ازرق كه رئيس فرقه ازراقه از خوارج بود، به خدمت امام باقر صلوات الله عليه رسيد و از مسائل حلال و حرام از آن حضرت مى‏پرسيد امام در ضمن سخن به او فرمود: به اين گروه بيرون رفته از دين (خوارج) بگو: چرا كنار كشيدن از اميرالمؤمنين (ع) را حلال دانستيد، با آن كه قبلا خون شما در پيش او و در طاعت او ريخته شد، و در يارى او به خدا تقرب مى‏جستيد؟!

در جواب به تو خواهند گفت: او در دين خدا تحكيم را به وجود آورد. در جواب بگو: خداوند در شريعت پيامبرش به دو نفر حكميت مى‏دهد، آن گاه كه در اختلاف ميان زن و شوهر مى‏فرمايد: «فابعثوا حكماً من اهله و حكماً من اهلها ان يريدا اصلاحاً يوفّقِ اللّه بينهما» 10 اگر از جدايى ميان زن و شوهر ترسيديد، يك داور از خانواده مرد و يك داور از خانواده زن را برگزينيد اگر آشتى بخواهند، خداوند به اين وسيله ميان آنها را اصلاح فرمايد. 

وانگهى رسول خدا (ص) سعد بن معاذ را در جريان يهود بنى قريظه حكميت داد و او درباره آنها حكمى كرد كه خدا آن را امضا فرمود.

آيا ندانسته‏ايد كه اميرالمؤمنين (ع) به حكميت (ابو موسى و عمرو عاص) امر فرمود كه با قرآن حكم كنند و از قرآن تعدى ننمايند؟ و شرط كرد هر چه برخلاف قرآن باشد پذيرفته نيست؟!

وقتى كه خوارج به او گفتند: حكميت دادى به كسى كه بر عليه تو حكم كرد امام فرمود: من مخلوق را حكميت ندادم بلكه خدا را حكميت دادم، خوارج چطور گمراه مى‏دانند كسى را كه گفته با قرآن حكومت كنيد و هيچ حكم خلاف قرآن پذيرفته نيست؟ اينها در ادعايشان بهتان مى‏گويند.

نافع بن ازرق گفت: والله اين سخنى است كه هرگز به گوش من نرسيده و به قلب من خطور نكرده است و آن ان شاءالله حق است. (ارشاد: ص 248)

 امام باقر (ع) و عبدالله بن نافع

عبدالله بن نافع كه از خوارج بود مى‏گفت: اگر مى‏دانستم كه در شرق و غرب زمين كسى هست كه با من بحث كند و بگويد: على بن ابى طالب اهل نهروان را بحق كشت و بر آن ظلم نكرد، من سوار بر شتران پيش او مى‏رفتم تا با من مخاصمه كند.

به او گفتند: حتى در ميان اولاد على هم كسى را نمى‏شناسى؟! گفت: مگر در ميان اولاد على عالمى وجود دارد؟! گفتند: اين اولين نادانى توست كه فكر مى‏كنى اولاد على از عالم و دانشمند خالى است. 

گفت: امروز عالم اولاد على كيست؟ گفتند: محمد بن على بن الحسين (ع)، عبدالله با بزرگان خوارج به مدينه آمد و از امام باقر اجازه خواست، به امام عرض كردند: عبدالله بن نافع اجازه ملاقات مى‏خواهد. فرمود: او با من چه كار دارد، با آن كه در بامداد و شامگاه از من و پدرم بيزارى مى‏كند.

ابوبصير گفت :يابن رسول الله (ص) او مى‏گويد: اگر در شرق و غرب زمين كسى يافت بشود كه بگويد: على بن ابى طالب اهل نهروان رابه نا حق نكشت من پيش او رفته و با او محاجه مى‏كنم.

امام فرمود: براى مناظره پيش من آمده است؟ ابوبصير گفت: آرى. امام به غلامش فرمود: بروبارش را پايين بياور و بگو فردا به ملاقات من بيايد.

عبدالله بن نافع فردا با بزرگان خوارج آمد، امام باقر صلوات الله عليه همه فرزندان مهاجر و انصار را جمع كرد و پيش آنها آمد، وجود مباركش مانند قرص قمر نورانى بود، آن حضرت خدا را حمد و ثنا كرد و بر رسولش صلوات فرستاد و فرمود: حمد خدا را كه ما را به نبوتش گرامى داشت و به ولايت مخصوص فرمود. اى فرزندان مهاجر و انصار هر كه منقبتى و فضيلتى از على بن ابى طالب صلوات الله عليه مى‏داند بگويد.

آنها بپاخاسته و آنچه مى‏دانستند گفتند. عبدالله بن نافع خارجى گفت: من هم اين مناقب را مى‏دانم ولى على (نعوذ بالله) وقتى كه جريان حكمين را قبول كرد كافر شد!

در همين وقت روايت خيبر را خواندند كه رسول الله (ص) در حق على (ع) فرمود: لا عطين الراية غداً رجلاً يُحبّ اللّهَ و رسولّه و يحبّه اللّهُ و رسولُه كرّارٌ غيرُ فرّار لاٍيرجع حتى يفتحَ اللّه على يديه.

امام (ع) به عبدالله فرمود: درباره اين حديث چه مى‏گويى؟ گفت: راست است و شكى در آن نيست وليكن على بعداً كافر شد (نعوذ بالله) امام فرمود: مادرت به عزايت بنشيند بگو ببينم روزى كه خدا على را دوست داشت مى‏دانست كه اهل نهروان را خواهد كشت يا نه؟ اگر بگويى: نه - كافر شده‏اى .

گفت: مى‏دانست. فرمود: آيا او را بر اين دوست مى‏داشت كه به طاعت عمل كند يا به معصيت او؟ گفت: نه، عمل كند به طاعت او.

امام فرمود: پس برخيز در حالى كه مغلوب شده‏اى. عبدالله برخاست و مى‏گفت: حتى يتبين لكم الخيط الابيض من الخيط الاسود من الفجر، الله اعلم حيث يجعل رسالته 11.

 

محبت اهل بيت صلوات الله عليهم‏

حكم بن عتيبه گويد: در محضر ابوجعفر (ع) بوديم، مجلس پر از جمعيت بود، در اين بين پير مردى عصا به دست وارد شد، و در كنار در ايستاد و گفت: «السلام عليك يا بن رسول الله و رحمة الله و بركاته» امام جواب داد: «و عليك السلام و رحمةالله و بركاته» بعد رو كرد به ديگران و گفت: «السلام عليكم»، اهل مجلس به او جواب سلام دادند.

آنگاه خطاب به امام (ع) عرض كرد: يابن رسول الله (ص)! مرا به نزد خود بخوان، به خدا سوگند من شما را دوست مى‏دارم، دوستان شما را نيز دوست مى‏دارم، به خدا شما را و دوستان شما را بطمع دنيا دوست نمى‏دارم.

من دشمن شما را دشمن مى‏دارم و از او بيزارى مى‏كنم، به خدا قسم من دشمن شما را به خاطر جنايتى كه بر من كرده دشمن نمى‏دارم بلكه چون دشمن شماست دشمنش مى‏دارم.

به خدا قسم من حلال شما را حلال و حرام شما را حرام مى‏دانم و منتظر فرج شما هستم، آيا براى من اميد نجات دارى خدا مرا فداى تو گرداند؟ امام صلوات الله عليه فرمود: «الى الى»نزديك بيا، نزديك بيا تا او را در كنار خويش نشانيد، بعد فرمود: 

ايها الشيخ! مردى پيش پدرم على بن الحسين (ع) آمد و از او نظير سؤال تو سؤال كرد، پدرم فرمود: 

«إن تَمُتْ تَرِدْ على‏ رسول اللّهِ (ص) و على‏ علىّ و الحسنِ و الحسينِ و علىّ بن الحسينِ... 

اگر بميرى (به پاداش اين محبت) به محضر رسول الله و على و حسن و حسين و على بن الحسين عليهم السلام وارد مى‏شود، قلبت آرام، دلت شاد، چشمت روشن مى‏شود و با كرام كاتبين با روح و ريحان استقبال مى‏شوى، وقتى كه روح به حلقومت برسد، امام به حالق خويش اشاره فرمود، - اينچنين پاداش مى‏بينى - .

 

و اگر زنده ماندى خواهى ديد چيزى را كه خدا با آن چشمت را روشن فرمايد، در آخرت در درجات عالى بهشت با ما خواهى بود.

شيخ گفت: چه فرمودى؟ امام فرمود: مى‏گويم: كه در قيامت در بهشت اعلى با ما خواهى بود، پيرمرد گفت: الله اكبر! يا ابا جعفر! اگر من بميرم بر رسول خدا و على و حسن و حسين و على بن الحسين وارد مى‏شوم؟! و چشمم روشن و قلبم شاد و دلم آرام مى‏شود؟! و با روح و ريحان و كرام الكاتبين استقبال مى‏شوم؟! و اگر زنده بمانم چيزى را خواهم ديد كه خدا چشم مرا با آن روشن فرمايد؟! و با شما در سنام اعلى خواهم بود؟!!

آنگاه نفس نفس مى‏زد، اشك مى‏ريخت تا به زمين افتاد. حاضران نيز با ديدن حال او شروع به گريه كردند و نفس نفس مى‏زدند، امام صلوات الله عليه با انگشت مبارك خود اشك چشم او را پاك مى‏كرد.

 

آنگاه پيرمرد سر برداشت و به امام گفت: يابن رسول الله، خدا مرا فداى تو گرداند، دستت را به من بده، دست اما را بوسيد و بر چشم و صورت خويش ماليد، بعد پيراهن خويش بالا زد و دست امام را بر شكم و سينه خويش گذاشت .

سپس برخاست و گفت: السلام عليكم و از مجلس بيرون رفت، امام صلوات الله عليه از پشت به او نگاه مى‏كرد و فرمود: هر كه مى‏خواهد به مردى از اهل بهشت نگاه كند، به اين مرد نگاه كند. 12

حكم بن عتيبه گويد: من مجلسى و واقعه‏اى نظير آن هرگز نديده‏ام.

پى نوشت ها

1- اصول كافى: ج 2 ص 449 ضمن حديث.

2-كافى: ج 3 ص 171 - 172.

3- كافى: ج 3 ص 226.

4- بحار: ج 46 ص 290.

5-اختصاص: ص 85.

6-سفينة البحار: ج 1 ص 204 (ح ب ب).

7- ارشاد مفيد: ص 247.

8- بحار: ج 46 ص 223 از امالى صدوق.

9- ناگفته نماند انفحه (بكسر اول و فتح فاء) به معنى پنير مايه‏اى است كه در شكم بره و بزغاله است، اگر علفخوار نشده باشد و بميرند آن پاك است ولى ظاهرش را بايد آب بكشند، فقهاء بنابراين روايت و روايات ديگر به طهارت آن فتوا داده‏اند.

10- نساء: 35.

11- روضه كافى: ص 349 حديث پانصد و چهل و هشت، مناقب. ج 4 ص 201 باختصار.

12- روضه كافى: ص 76 حديث 30، بحار: ج 46 ص